X
تبلیغات
شعر ها(رباعی ایرج زبر دست) - بخشی دیگر از اشعار ایرج

شعر ها(رباعی ایرج زبر دست)

صفحه شعر زبر دست از وبلاگ عرشيا موسی پور http://moosapoor.blogfa.com

بخشی دیگر از اشعار ایرج

 

 

ای مثل غرور ساده ی آینه فاش

کاری نکنی شکسگی آید و کاش

دیدار تو با آینه حرفی دارد

هم با همه باش و هم جدا از همه باش

 

 

پائیز.../درخت..../ بی برگ و بری

شب.../صائقه /مه.../پرنده و دربدری

کابوس چنان است که در باغ زمان

هرشاخه بدست خویش دارد تبری

 

 

 

من با صدای عصمت هابیلم

دور ار حسد و شقاوت قابیلم

پیغمبر سر نهاده بر شانه ی وحی

خنجر بکشی هزار اسماعیلم

 

 

لبهای تو سوره سوره تفسیر خداست

چشمان تو بی ریا تر از آینه هاست

ای سبز تریتن سبز ترین سبزترین

سیمای تو سین هشتم سفره ی ماست

 

 

تب ، یک تب ناگهان شکستم می داد

چون شوع ،سری شعله پرستم می داد

می سوختم آنچنان که اتش تا صبح

فریاد زنان آب به دستم می داد

 

 

چون جاده به زخم رفتن آراست مرا

یک سینه تپش نفس نفس کاست مرا

این بود تمام ماجرای من و او

می خواستمش ولی نمی خواست مرا

 

 

 

تاعشق ترانه خوان چشمان غم است

را من و تو همیشه پر پیچ و خم است

ای حسرت روزهای بی برگشتم

صد بار که عاشقت شوم باز کم است

 

 

آئینه ی روزگار لبخند من است

آرامش سبزه زار لبخند خداست

از عطر نگاه باغها دانستم

نام دگر بهار لبخند خداست

 

 

اشراق تماشایی باور باشی

از عرش خدا نیز فرا تر باشی

صد کعبه نماز می گزارند تورا

یک لحظه اگر بجای مادر باشی

 

 

 

چون باد هوای کوی وبرزن داریم

پیراهنی از عبور بر تن داریم

هر جاده قدم قدم تورا می گوید

ما آمدنی به رنگ رفتن داریم

 

 

من در تیره غیرت فانوسم

با لهجه ی تبدار جنون مانوسم

چون تیغ که که در دامن خون می رقصد

یک روز لب حادثه را می بوسم

 

 

 

شب در خم گیسوی تو عابر می شد

با هر نفست بهار ظاهر می شد

ای فلسفه ی شگفت ،افلاطون هم

با دیدن چشمان تو شاعر می شد

 

 

زد بانگ کسی که جاده ها را می زیست

ای بی خبر از عاقبت راه نایست

آنسوی قدمها که نمی دانم کیست

پیوسته کسی هست مه می گوید نیست

 

 

دل ،این دل پر حسرت و غم هدیه به تو

شمع و شب و دفتر و قلم هدیه به تو

می خواستم از درد جدایی بنوی...

این نامه ی نا تمام هم هدیه به تو

 

 

یک نامه پر از ماه و تورا دارم یاد

در پاکت گل کذاشتم دادم باد

ای علت سبز خاک هر جا هستی

هر روز تو روز را دوستت دارم باد

 

 

 

 

 

لبخند زدی بهار با آن آمد

یک باغ پر از نرگس و ریحان آمد

ای دست بلند آسمان در دستت

من نام تورا خواندم و باران آمد

 

 

 

هستی نفس ساعت سرگردانیست

در ثانیه ها دلهره ای پنهانیست

تسبیح قیامت است در دست زمان

هر دانه ی آن جمجمه ی انسانیست

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  عرشيا موسی پور  |